شعر
چشم وقتی زیباست که برای تو باشد
و تو وقتی زیبایی که برای من باشی
این شعرم یه خشونت عشقی رو نشون میده
چشم وقتی زیباست که برای تو باشد
و تو وقتی زیبایی که برای من باشی
این شعرم یه خشونت عشقی رو نشون میده
تو کجا خواهي زيست
من در آن جايي خواهم زيست
که صفايش به صفاي گل شبدر باشد
و در آنجا که رسد مهر به سرتاسر خاک
و در آن خاک که بر هم بزند دانه غم
و کسي کم نکند سبزي برگ ، سرخي گل
من در آنجا زندگي خواهم کرد که ،
مباد دلي از خار گل سرخ مکدر بشود
يا دو چشمي که شود چشمه اشک
و دلي کز قدم فصل خزان زرد شود
من به آن جا متعلق هستم
که نباشد بي آبي بي برگي
و اگر ذره اي از آب روان کم بشود
همه چون نم نم باران باشند
من زمينم آنجاست
که گل و سبزه و سرو
همه يکسان طلبند نور ز مهتاب ز مهر
و هَزاران همه از جان بشوند عاشق گل
و نه از لطف رخ و سرخي گل
و در آن جا که گل سرخ نگويد به علف چون من نيست
و دگر هرچه در آن جاست همه ، صبح اميد به هم مژده دهند
مهر من آن جايي است
که دل ها همه در تاريکيف
چشم ها نوراني،
سينه ها مهتابيف
آرزوها خوبي،
زندگاني نيکي است.
و در آن جا که قلوب ميزبان دل مجنون باشد
و در آن خاک
که عشق ازلي
همچو ذرات هوا در همه جا پخش شود
و همه دل ها به سوي مهر ربوبي باشد
و سراسر آن جا همه سبز و همه سبز
مملو از ياد گل و عشق به محبوب شود
دقت کردی همه ی چیزای خوب خانم اند : خورشید خانم .... مهتاب خانم ... پروانه خانم ...
و همه ی چیزای بد آقا هستن ... !! ... آقا دزده ... آقا سگه ... آقا گرگه ... !!!
بگذار گريه کنم ............
نه براي تو............. براي عشقي که مرده است
بگذار گريه کنم ............
نه براي تو............براي صداقت که کمرنگ شده است
بگذار گريه کنم ...........
نه براي تو ..............براي غمها که يکنواخت شده است
بگذار گريه کنم ...........
نه براي تو...........براي آرزوها که از بين رفته اند
بگذار گريه کنم ...........
نه براي تو.............براي محبت ها که ساکت شده اند
بگذار گريه کنم .............
نه براي تو...........براي آدميان که بي تفاوت شده


گراميترين و زیبا ترین ها در جهان نه دیده می شوند !
نه حتی لمس مي شوند !
آنها را تنها بايد در دل حس کرد!
هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن
قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي
سعي كن كه فقط يك نفر باشد
به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم
زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميد نش .
آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد .
آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد .
آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست . •
آموخته ام كه: خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن
آموخته ام که: هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد
آموخته ام که: هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم
آموخته ام که: انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند
آموخته ام که: هميشه ي هميشه بخندم..
آموخته ام که: هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند
آموخته ام که: به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم
آموخته ام که: هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام
آموخته ام که: غرور انسان ها را هرگز نشکنم
آموخته ام که: هرگز وابسته کسي نباشم ولی هرگز نتوانستم
اگر همه کلمه ها با من قهر کنند. اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود. اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند. اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد. اگر درختها و گلها عطرشان را از من دریغ کنند. تاب می آورم و صبوری پیشه می کنم.
اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند. اگر دریاها سنگ شوند و کوه ها آب. اگر جنگلها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود. عنان صبر را از دست نمی دهم.
اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم باز هم این باغچه کوچک و این پونه ها و ریحانها و آینه کوچکی که روی تاقچه است زیبا جلوه می کند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند قطعات عمر مرا با خود می برند.
آیا این پلکان کهنه روزی مرا به تو می رساند؟ آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟ آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟
دور از تو لبها و لبخند. چشمها و تماشا زیبا نیست. دور از دفترچه خاطرات من خواندنی نیست. اگر تو نبودی و عشق تو نبود از چه چیزی باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی می شود.
" ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است! حتی اگر به اندازه یک سر سوزن دوستم داشته باشی هرگز از تو جدا نخواهم شد "
خیابون خیسه و تنهام
منو شب راهی فردام
هیچ صدایی نیست تو گوشم
جز صدای خسته باد
صدای خش خش برگها

زیر پام زنگ زمستون
بهترین ترانمون بود
صدای بارش بارون
توی دست سرد ناودون
منو تو که رهسپاره
روزای خوب بهاریم
باید این شبهای سردو
هر دو پشت سر بزاریم
